![]() |
کلیسای عشق |
![]() |
| در صنعت امروزی دل مهر و وفا جنس گران است |
|
اشک
|
|
اولین بار که خواستم تورو ببینم ...
واااااااااااااااااااااااای ٬ تو دلم کوه آتشفشان بود اگه روز اول میدونستی که اینجوری میشه ٬ اصلآ خودت رو نشون نمی دادی وقتی که دیدمت ٬ وقتی که باهات حرف زدم ٬ انگار دارم با فرشته خدا حرف میزدم... از اون روز همش تو فکر اینم که هدیه ای بهت بدم که لایقت باشه عشق گفت من را هدیه کن ٬ گفتم تو لیاقت او را نداری دل گفت من را هدیه کن ٬ گفتم تو در برابرش پشیزی بیش نیستی نفس گفت من را هدیه کن ٬ گفتم تو در برابرش اندک نسیمی هستی جان گفت من را هدیه کن ٬ گفتم تو ارزش یک نفس او را هم نداری زندگی گفت من را هدیه کن٬ گفتم که تو را او به من هدیه کرده ٬ مگر میشود هدیه را برگرداند... روح آمد گفت من را هدیه کن ٬ گفتم روح من اوست ٬ چگونه خودش را به خودش هدیه کنم... گوهری گفت من را هدیه کن ٬ گفتم تو سنگی بودی که دست تقدیر تو را اینگونه کرد ٬ نه توهم بی ارزشی اشک آمد و گفت من را هدیه کن ٬ من آه عشقی هستم که از ضلال ترین آفریده خداوند یعنی دل برآمدم ٬ در سرمای تمیز عشق به قطره ای تبدیل شدم ٬ در برق یک نگاه عاشقانه و پاک درخشیدم ٬ به روی گونه ای مجنون غلطیدم و به روی شانه او چکیدم ... آری اشک بهترین هدیه ای است که برایت میفرستم ... برای تویی که کل زندگی من را در یک کلمه خلاصه کردی
اشکم تقدیم تو |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 20:52 توسط افشین و راشین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
hitking اتاق تاریک من یه زندگی |
|
RSS
|
salam irani